شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد : چرا شیشه شکست ؟

مادری میگوید : شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد : بادی سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد

شیشه پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرورشکست

عابری خنده کنان می آمد

تکه ای از آنرا برمی داشت ، مرحمی بر دل تنگم میشد

اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت

قصه ام را نشنید

از خودم میپرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه هم کمتر است؟؟؟




چهارشنبه 17 شهریور 1389 | 17:19 | wantedboy | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران